تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 مــــن بیشـــتر وقتـــا با تاکــسی میـــرم دانشــگاه!!!!

حــالا یـــه روز بـابـام مــهربون شـــد و ســوییچ ماشـینــشو داد گفــت با

ماشیـــن برو 
خلاصـــه مــام ماشــینو ورش داشــتیم و خوشــحال رفتــیم دانشــگاه

ولــی از اونجــایی کــه به ماشــین بردن عادت نداشــتم موقع برگــشت

یادم رفــت ماشــین آوردم با تاکـــسی برگـــشتم خونــه 

هـــه!!!

فردا صبــحش که بــابــام اومـــد بره ســر کار رفــت تو پارکــینــگ دیــد

ماشــین نیســت دادو بیداد که ماشــین و بردن حالا همــه همســایه

هام جمــع شــدن می خـــوان زنگ بزنن پلیـــس !!!

منــــم شـــدید ناراحـــت که یهـــو یکـــی از همـــسایه ها گفـــت البته

من ماشیـــنتونو از دیروز تا حالا نــدیــدم ایــنو کــه گفـــت فهـــمیدم کــه

چه گــندی زدم

حالا مگــه روم میـــشه بگم ماشــین کجاســـت ?????

مـــن : بابا فــک کنـــم بدونـــم ماشـــین کجــاس

بــابــام : کجــاس؟؟؟

من:دیـــروز دادی برم دانشـــگا یادم رف بیارمـــش

بــابــام که کــلا ازم قطــع امیــد کـــرد 

همسایه هام همووووون کف پارکینگ هیلیـــکوپتری مـــیزدن 

اینـــم مــن مث همـــیشه ¯\_(ツ)_/¯



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 امــــروزتــو تــاکــسـي ســوار شــدم ديــدم يــه دخـــترِ کنــارم داره بــا

تلـــفن مــنـتِ دوسـتـشــو مــي کشــه که براش يه ســوالِ انتگـــرال رو

حــل کنــه..!!!!!

دوســـتشـــم از اونور هــــي ناز مي کرد.... 

مــنم کــه فــردیـن بــازیــام گــل کــرده بــود باز 

ســوال رو از زير دســتِ دخدرِ کشــيدم 

براش حل کـــردم دوبــاره گذاشـــتم رو پاش!!!!!!!!

از ذوق زدگــي مـونـــده بود دقــيقــا بايد کـــدوم ناحــيه صــورتمــو بوس

کــنه



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 ﺩﺧﺘﺮ ﻋﻤﻮﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﯿﮕﻔﺖ :

ﭘﯿﺸﯿﻪ ﻣﻦ ..

ﻣﻮﺷﯽ ...

ﺟﻮﺟﻮﯼ ﻣﻦ ...

ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ : ﻣﺤﻤﺪ ﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻦ ...

ﻣﻨﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺘﻢ : ﺣﯿﻮﻭﻭﻥ ﺧﺎﻧﻤﺖ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍﺭﻩ !!!

ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ 6 ﻣﺎﻫﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻋﻤﻮﻡ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯿﺰﻧﻪ !!! ﻣﮕﻪ

ﭘﯿﺸﯽ ﻭ ﻣﻮﺷﯽ ﻭ ﺟﻮﺟﻮ 3 ﺗﺎﺷﻮﻥ ﺣﯿﻮﻭﻥ ﻧﯿﺴﻦ ؟؟؟

ﻓﮏ ﻭ

ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﯽ ﻋﺼﺎﺑﯽ ﺩﺍﺭﯾﻤﺎﺍﺍﺍﺍﺍ ﻭﺍﻻﺍﺍﺍ



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 جلو تی وی رو مبل ولو بودم ساعت 2 شب ...

بابامم بعد از اخبار خوابش برده بود...

همینجوری فیلم میدیدم یهو احساس کردم زمین لرزید...

آقا مارو میگی...بلند شدم با جفت پا پریدم بیخ گوش

بابام بنده خدا گرخید...گفت چی شده؟ 

گفتم بابا...بسم الله فک کنن زلزله است...

دیدم یه نگاه خصمانه ای بهم کرد...

یه نگاه به ساعت رو دیوار انداخت...

بعد ا همون نگاه غضب آلود گفت:باباجان اینوقت شب زلزله؟

من

سازمان ثبت زلزله و زلزله نگاری مرکزی

سازمات مقابله با حوادث غیر مترقبه



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 رفته بودم یه شهرستانی

یه یارو اومد گفت آقا شما بچه تهرانی ؟؟

گفتم اره چطور مگه؟؟

گفت: میدون تجریشو میشناسی ؟

گفتم آره چیه مگه؟

گفت :ممد و میشناسی پراید سفید داره؟؟؟

من:

ممد:

پراید ممد:



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 هر وقت آشناهامون میان خونه ما

بچه هاشونو میفرستن برو پیش عمو فلان، برو پیش دایی فلان

(منظورشون اینجناب هست).

برو با کامپیوترش بازی کن.

حالا بچه یکسالش هم تموم نشده.

آخه یکی نیست به اینها بگه شما که نمی تونید دو دقیقه بچه تون رو نگه

دارین و از انواع ترفندها استفاده می کنید از خودتون دورش کنید بیجا می

کنید که بچه دار می شین.



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 بالاخره بعد از چند ماه تلاش و شب زنده داري و صدا ضبط كردن و فيلم

گرفتن تونستم به بابام ثابت كنم موقع خواب خر و پف ميكنه

بعدش برگشته ميگه مرد بايد خر و پف كنه

ميگم پس چرا عزيز ( مادر بزرگم ) خر و پف ميكنه ؟

ميگه اونم مرديه واسه خودش



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 همـــی اردیــبهشتٍ گذشتـــه بود، رفتـــم خــونه مــامــان بزرگـــم بنــده

کیلید دارم, رفتــم تو دیدم دختـــر داییم تــو حیــاط داره نیگـــا درختــا رو

میکنـــه! گفتــم: حــواسش نیس بــذا بتـــرسونمــش:) آروممم آروممم

رفتــم جلـــو یهـــو داد زدممم: اینجـــا چیکا می کنـــــی؟؟ :)

آقــا 2متـــر پرید بالا با جیــغ بنفـش! 

عـــه این که دختـــرداییم نیس! (O_O)

دختـــرٍ:وااااای تــو دیگــــه کی هستـــی؟؟ قلبم ریخت!

مـــن: ببخشیـــد شمــا کیستـــی تو خــونه مــامــانیٍ مــن؟؟؟ هــــاااااا؟؟

جــواب بده! بــابــاجونم کــــو که تو داری تو باغــش می چــــرخی؟؟؟ :))

دختــــرٍ: مــن مـــریمم دختـــرٍ دوستٍ مـــامـــان بزرگتــون! حــوصله ام

سر رفته بود گفتم بیام تــو این حیاطٍ خــوشگلتـــون!

مـــن: آهـــــااان پَ دوس دختـــرٍ مـــامـــانی هستین؟؟

دختــــرٍ: چــه بامـــزه این شما؟؟ خـودتو معــرفی نمی کنید؟؟

مـــن اومــدم بگم پســرٍ دختـــرشم گفتم: امیــــرم دختـــرٍ پســـرشــم :|

دختــــرٍ تـــرکید از خنــده: واااای تو چه با نمــکی! دختــــری؟؟

 

مـــن: هه هه هه! نخیـــرم پسرم!
دختـــرٍ : عینٍ بچه ها حــرف می زنی! الهی ناززززی!

آقــا در زدن رفتم درُ بازکنم(FFشون خــراب بود) گفتم: واســـا! الان

بــرمی گـــردم حســابتو میرســـم! مـــن بچــم کچل؟؟

در و باز کـــردم یه پســر رستـــم ٍابــنٍ زال بود!

مــن: بفــرمایید؟؟؟

پســـرٍ: سلاممم مـــریم هس؟

مـــن:شمــا؟؟

پســـرٍ: نامــــزدشم, اومدم دنبالش بریـــم خونــشون!

مــن آبٍ دهنمـــو قورتیــــدم وگفتم: جـــااااان؟؟ تو حیاط منتظرتــــه! منم

دیگه یـــواش یـــواش باید برم شمـــا بفــــرمایید!

ســـوارٍ ماشینـــم شدم عیـــنٍ مــرغٍ کـــُرچ واســـادم ســـرٍ خیابون که

رستــــم و مــــریم بیان برن منم بــرم خـــونه باباجــــونم:)))))))))



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 به آنتن دهی ایرانسل قسم راس میگم
(جرات ندارم بگم عاغا عجب غلطی کردم نقد 
نوشتما)ملت خواب می بینن منم خواب می بینم!
خواب دیدم رفتم نونوایی

(منی که سالی ی بارم نمی رم)

اونوقت استاد اندیشمونو دیدم داره نون می پزه!

من:سلام استاد8تا نون لواش بده 

استاد:إإإإ تو اینجا چیکار میکنی؟جون هر کی دووس داری به بچه ها نگیا

من:خیالتون راحت استاد فقط...

استاد:هر چی بگی قبول,اصلا آخر ترم 20 خوبه?

من:نه,باید سر کلاس هرچقد دلم میخاد تیکه هم بندازم و.....

استاد:هر چی تو میگی قبول

فقط ازت خواهش میکنم به کسی چیزی نگو

من به این شغل نیاز دارم.

من:باشه حالا فکرامو می کنم الانم داری زیادی حرف می زنی نون منو بده میخام برم...

خلاصه تا میتونستم عقدمو خالی کردم,ما که تو بیداری دستمون جایی نمیرسه!!!!

واس رفیقام تعریف کردم

الان سر کلاس میبینیمش میگیم استاد کاپشنتون آردیه میخندیم!!

اون بیچاره روحشم بی خبره فک میکنه شیرین میزنیم ما.

قسمت شما شه ایشالا



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

چقد من از این بچه خرخونا بدم میاد اخه...

دوستم ز زدم میگم چه حالی داد 2روز تعطیل شدیم

میگه اه چیه بابا آخر ترمی درسامون عقب موند...

اخه من چی نثار این بشر کنم؟؟؟ 



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 دیروز خواهرزادمو با خودم آوردم مغازه، یه دختری اومد تو مغازه، خواهرزادم داد زد وای دایی این دختره سرش دوطبقه س!!!! خب نکن خانم جان این چیه میذاری رو سرت بچه مردم دچار توهمات فانتزی میشه!!!



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 اقاااا وقتي دبيرستان بودم امتحان رياضي شدم 15 منم اعتراض زدم روش دوباره پيگيري كردن جوابش اومد ديدم شدم 5 رفتم مدرسه گفتم چرااا گفتن نمره اول اشتباه شده بود خواستم باز اعتراض بزنم ترسيدم اون 5 بشه صفر 
ديگه بيخيالش شدم از اون روز به بعد پشت دستمو داغ كردم ديگه نرم تو كار اعتراض 
به شمام توصيه ميكنم اينو از يه داغ ديده بشنوين



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 یادمه بچه بودیم یه پارک نزدیک خونه بابابزرگم اینا بود.با 2 تا پسرخالم و برادرم رفته بودیم تو اون پارک یه دفعه شیطون گولمون زد اون ته سیگارا رو برداشیتیم مثلا داریم سیگار میکشیم!نمیدونم چطوری شد بزرگترامون فهمیدن زدن دهنمونو سرویس کردن!گفتن ما شما رو به پلیس معرفی کردیم فردا توی میدون محله شلاقتون میزنن و نباید چیزی بخورین چون دردش بیشتر میشه!آقا ما هم خر بودیم تا فرداش از گرسنگی مردیم که شاید درد شلاق کمتر بشه!
هنوز هم که هنوزه یاد حماقت اون موقمون می افتیم خندمون میگیره(یادمه پسرخالم میخواست انجیر بخوره کلی نصیحتش کردیم که نخوره!دلمون واسش میسوخت که بیشتر از ما درد میکشه!)



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 اقا ديروز يه گدا اومده جلوم من دلم سوخت بهش هزار تومن دادم برگشته ميگه داش اين كه چيزي نميكنه دلار گرون شده ها انگار تو باغ نيستي يه دو سه تومن بزار روش
من  
منم هزار تومن و ازش گرفتم
گفتم 
برو كار كن مگو چيست كار
كه جوهر مردانگيس كار
به نظر شما خوب گفتم !!!



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 دختر داييم مي خواست جلوي يكي از اين دهه هشتاديا

كه آلودگي صوتي ايجاد مي كرد قمپز در كنه با يه لحن تند و مقتدرانه

گفتش: «برو بسين شر جات»

يهو فضا ساكت شد. دهه هشتاديه كروكديليه آدم نما يه نگاه عاقل اندر

سفيه به ما انداخت و پوزخندي زد و رفت...

من موندم و يه دختردايي كتلت شده



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 آقا داییم اینا اومدن خونمون دخترش 4 سالشه رفته بود تو حیاط بازی کنه بعضی وقتام درو وا میکرد میرفت تو کوچه
داییم گفت برو دعواش کن تو کوچه نره
رفتم با اخم گفتم تو کوچه نری ها
گفت چشم
موندم دهه 80 و چشم
که یه دفه گفت ولی اگه بخوام میرم به تو هم ربطی نداره!!!!



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 یه لحظه تصور کنید لوازم ارایش تحریم شه!
ای تو خیابونا میخندیم...
خدا کنه اگه اینجوری شد باهاش این کلیپسا که دخترا باهاش خودشونو شبیه شتر میکننم قحطی بیاد که خوشیمون کامل شه زندگیمون از این یکنواختی در بیاد!



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 به گودزیلای 8 ساله (مشخصا دهه هشتادی) که رفته جلو نشسته میگم ببین عزیزم تو خارج تو اروپا بچه ها عقب می شینن تازه کمربندشونم می بندن
دایناسور شیشه رو کشیده پایین میگه هر وخ رفتیم خارج باشه عقب می شینم!!!!!
ینی خدا اینارو افریده تا صبر مارو بسنجه ؟؟؟؟؟
نه شما بگین چی بگم بهش اخه؟؟؟



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 

شر بودن و شوت بودن چقدر با هم فرق دارن همین قدر بگم که یکی از فامیلهای ما برای اینکه بفهمه چقدر بنزین تو بشکه هست کبریت انداخته توش و همین باعث شد که از اتیش بترسه و دفعه ی بعد انگشت کنه تو هلدر لامپ و زمانی که فهمید برق هم خطرناکه " با ترقه ور رفت و ترقه تو دستش ترکید اما در کمال تعجب به جون خودم الان از منم سالمتره ...



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 یبارم به دعــــوت دوستان تو یه همایش شرکــت کردم 
وسط برنامه بهـــــم گیر دادند که میکــــروفونو بگیر برو روی صحــــنه هر آیتمی که دوســـــت داشتی، اجــــرا کــــن
هیچــــی دیگه مام رفتــــــیم رو سن میکرفونو روشن کردم
من: خب قبل از هر چیز میخواســــــــتم خیر مقدم ارض کنم حضــــــــورتونو تو این همایش
و بعـــــدم دلیل اینکه من الان اینجا حضــــور دارم اینکه ما امشــــــــب به قید قرعه به یکـــــــی از عــــزیزان حاضر در همایــــش یه دســــــتگاه اتومبیل اهدا خواهیم کرد
فقط
فقط کافیه شمـــاره پشت صندلیتونو به شمــاره پیامک 30021 ارســــــــال کنید
عاغا ملتــــو میگی همچی برمیگشتن این ور اونور صندلیا رو چک میکردن که نگو
یه 1 دیقه ی که گذشــــــــت هیچـی پیدا نکردن 
منم ریلکـــــــس تو میکرفون گفتم: لـــیدیز اند جتلمنز شـووووخـــــی کردم باوا نکشین خودتونو 
یهووو یکی ا اون تـــــه برگشت گف مگــــه نیای پایین بچـــه سوسول من میدونمو و تو 
یکی دیگه از اون طرف یه پوست پرتقال پرت کرد بم مام جاخالی دادیم بخیر گذشت:دی
یکی دیگــــــــــشونم برگش گف: جوجه فشن تو اون بالا چه غلطی میکنی عاخه؟؟؟؟ 
هیچـــی دیگه هرچـــی میومد دستشون پرت میکردن طرف من
منم با یه نگاه معصومانه ا تو میکرفون گفتم:
»»»»غلــــــــــــــط کــــــــــــــردم«««««



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 یبارم به دعــــوت دوستان تو یه همایش شرکــت کردم 
وسط برنامه بهـــــم گیر دادند که میکــــروفونو بگیر برو روی صحــــنه هر آیتمی که دوســـــت داشتی، اجــــرا کــــن
هیچــــی دیگه مام رفتــــــیم رو سن میکرفونو روشن کردم
من: خب قبل از هر چیز میخواســــــــتم خیر مقدم ارض کنم حضــــــــورتونو تو این همایش
و بعـــــدم دلیل اینکه من الان اینجا حضــــور دارم اینکه ما امشــــــــب به قید قرعه به یکـــــــی از عــــزیزان حاضر در همایــــش یه دســــــتگاه اتومبیل اهدا خواهیم کرد
فقط
فقط کافیه شمـــاره پشت صندلیتونو به شمــاره پیامک 30021 ارســــــــال کنید
عاغا ملتــــو میگی همچی برمیگشتن این ور اونور صندلیا رو چک میکردن که نگو
یه 1 دیقه ی که گذشــــــــت هیچـی پیدا نکردن 
منم ریلکـــــــس تو میکرفون گفتم: لـــیدیز اند جتلمنز شـووووخـــــی کردم باوا نکشین خودتونو 
یهووو یکی ا اون تـــــه برگشت گف مگــــه نیای پایین بچـــه سوسول من میدونمو و تو 
یکی دیگه از اون طرف یه پوست پرتقال پرت کرد بم مام جاخالی دادیم بخیر گذشت:دی
یکی دیگــــــــــشونم برگش گف: جوجه فشن تو اون بالا چه غلطی میکنی عاخه؟؟؟؟ 
هیچـــی دیگه هرچـــی میومد دستشون پرت میکردن طرف من
منم با یه نگاه معصومانه ا تو میکرفون گفتم:
»»»»غلــــــــــــــط کــــــــــــــردم«««««



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

مادرم تو خونه داد زد و گفت كدوم الاغي ميوه خورد ظرفو نشست من:بابا بابا


مادرم


پدرم


من



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 غاغا یادش بخیر دوران مدرسه ما دهه شصتی ها
تو امتحان 2 گرفتم واسه اینکه گندش در نیاد خواستم جلوش 0 بذارم رفیقم گفت همه میدونن عرضه بیست گرفتن نداری جلوش 1 بذار تابلو نشه
منم اشتباهی پشتش گذاشتم به جای 12 نمرم شد 21 گندش در اومد و کتکو خوردیم هم از بابام هم از معلم
من ..........
بابام .............
فیثاغورث !!!!!!!!
همه (....)



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 زبان گوشیم عربی هست به دوست دخترم فرستادم جطوری کلم (منظورم گلم بود)
برگشت گفت کلم جد و آبادته
یکی نیس به این بفهمونه منظورم چی بود؟؟؟؟؟
اما خداییش از کلم هیچی کم نداره
هه هه هه



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 به جان خودم راست ميگم!
دختر عمه ام برگشته به مامانش ميگه مامان چرا بلوتوثت روشنه؟عمه ام با اعتماد به نفس كامل ميگه خب اگه روشن نباشه كه اس ام اس نمياد،يهو كل فاميل با هم رفتن رو هوا!
عمه ست ما داريم؟؟؟



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 بابام از این دستگاها که نشون میده خونه گاز مونوکسید و سرب و از این چیزا داره یا نه خریده و زده به دیوار(استانداردش باید عدد زیر پنج نشون بده) که عدد سه رو نشون میداد!آقا من کرمم گرفت رفتم یا هااااااااا اساسی کردم بهش دیدم تا هفت هشت رفت بالا!بعدش بابام رفت ها کرد دیدم رفت رو چهارده و صدای بوقش دراومد!یعنی یه وضعی بود واسه خودش
به این نتیجه رسیدم که هرچی آلودگی تو خونه هستش از صدقه سر خودمونه!



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

ﻳﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﺍﺻﻼً ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺖ ﺍﻳﻨﺘﺮﻧﺘﻮ ﻓﻴﺴﺒﻮﻙ ﭼﻰ ﻫﺴﺖ ...
ﻭﺍﺳﺶ 2 ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺍﻛﺎﻧﺖ ﻓﻴﺴﺒﻮﻙ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻭﻝ ﺗﻮ
ﻓﻴﺴﺒﻮﻙ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪ ...
ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻩ ﭘﻴﺶ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ...

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺩﻛﺘﺮِ ﺩﻧﺪﻭﻧﭙﺰﺷﮏِ !!!
ﺧﻮﺏ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻭ ﺧﻮﺷﺘﯿﭗِ !!!
ﺑﭽﻪ ﻧﻴﺎﻭﺭﺍﻥِ !!!
ﻣﻄﺒﺶ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺑﺮﺝ ﺗﻮ ﻫﻤﻮﻥ ﻧﻴﺎﻭﺭﺍﻥِ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻭﺍﺳﺶ ﺧﺮﻳﺪﻩ !!!
ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﻨﻢ ﻣﯿﺎﻡ ﺗﻮ ﻓﻴﺴﺒﻮﮎ :: ﻳﺎ ﺗﻮ ﺍﻳﻨﺘﺮﻧﺖ : ﻣﮑﺘﺐ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﯿﺦ ﻭ
ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﻣﯿﺰﺍﺭﻡ ((( یﺎ ﭼﺮﺕ ﻭ ﭘﺮﺕ ﺍﺯ ﭘﻴﺠﺎﻯِ ﺩﻳﮕﻪ ﻛﭙﻰ ﻣﻴﻜﻨﻢ، ﻣﻴﺬﺍﺭﻡ ﺗﻮ ﻓﺮﻭﻡ ﻛﻠی ﻣﻴﺨﻨﺪﻡ ﻭ ﺫﻭﻕ ﻣﺮﮒ ﻣﻴﺸﻢ ...... 



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 این آمبولانسای بهشت زهرا که میندازن تو خط ویژه و آژیر کشون میرن هدفشون چیه؟
.
.
1-اون مرحوم دیرش شده؟
2-عزرائیل پشت فرمونه؟
3- دارن یکی رو میبرن بکشن؟



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

عید چند سال پیش مادرم توی کوچه همسایه مون رو که خیلی هم بی ریخت بوده میبینه و میاد بگه عید شما میمون و مبارک میگه :سلام عیدت مبارک میمون!!! …
همسایمون
مادرم
میمون 



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

 عاغا بچه که بودم (هنوزم هستم با اجازتون) یکی از تفریحات کاملا سالم بنده (:دی) این بود که وقتی برق محلمون میرفت،با دوستام میرفتم زنگ خونه ها رو فشار میدادم و چسب نواری میزدم روش.
بعدش که برق میومد انگار تو محله عروسی به پا شده بود... خخخ
اصن یه وضی....!!!!!
البته در این میان ساکنان محله چند فحش درست و حسابی هم نثار بنده و دوستان می کردند... بیخیال .... !!!!



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

خسته و کوفته اومدم خونه داداشم رو در پذیرایی یادداشت گذاشته یه نوشته گذاشتم تو اتاقت برو بردار...
رفتم تو اتاق دیدم نوشته سرت کلاه گذاشتم یادداشت اصلی پشت همون برگه ایه که رو در بود...
رفتم یادداشت رو درو کندم پشتش نوشته یه یادداشت تو یخچاله زیر ظرف میوه ها...
منم حرصم گرفت بدون توجه به یادداشت یه نیمرو درست کردم و خوردم...بعد ناهار یادداشت زیر ظرف میوه رو خوندم دیدم نوشته ما رفتیم خونه خاله اما مامانم برات پیتزا که دوست داری درست کرده گذاشته تو فر...اما اگه نیمرو خوردی دیگه پرخوری نکن بذار اومدم باهم میخوریم...
خداوکیلی من سرم رو کجا بکوبم با این فک و فامیل؟



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

رفته بودیم خونه خالمینا شوأرخالم شامو که خوردیم رو به من کرد گفت اشکان قیمه ای که تو الان خوردی مال چند روزپیش بود وگفت آره این یخچال ما خدانگرش داره خیلی موادو تازه نگه میداره یه هو خودش فهمید سوتی أرو داده اومد جمش کنه گفت آره خدا نگهش داره یهو جمعیت ترکید هر چی دعای خیر بود برای یخچال کرد اگر این دعاهارودرحقه من میکرد پزشکی هسته ای قبول میشدم بدبخت ‏(نظرتون راجبه قیمه یک هفته مونده چیه؟ تامن باشم هوس قیمه نکنم )



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم تو عروسی ازاین هزار تومنیایی که قلابیو مبارک بادداره ۳تا دونه گرفتم بعدش فرداش رفتم بقالی سر کوچمون یه پیرمرد خیلی پیری بود هزارتومنیا رو دادم بهش یه عالمه قاقالیلی خریدم ازش و نفهمید پولا قلابیه(فکر کنم اسم هشتادیا بددررفته ماهفتادیا حریف میطلبیما‏)‏



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

دیروز تربیت بدنی داشتیم، استاد یه مانع 20 سانتی گذاشت گفت یکی یکی از روش بپرین...
من یدفعه گفتم: نه حسن! خطرناکه حسن!!!
دیدم تمام بچه ها از خنده رو زمین پخش شدن...
یکی از بچه ها اومد بهم گفت اسم استاد حسنه!!!!
هیچی دیگه استادم منو حذف کرد.



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻛﻔﺶ ﭘﺎﺷﻨﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮ ﻣﯿﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﻛﻴﻔﻢ
ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻡ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺯﻧﮓ ﺗﻔﺮﻳﺢ ﭘﻮﻝ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻢ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻳﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﭙﻮﺷﻦ
ﺷﻢّ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭ



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

یکی از نشانه های ادبم اینه که وقتی با بابام حرفم میشه هیچی بش نمیگم وایمیستم هرچی دلش خواست بم میگه و بعد از اینکه حرفاش تموم شد میرم از خونه بیرون و درو محکم می بندم.گووووومبابام:" پدر سگ" میخوای بری خب برو دررو چرا محکم می بندی؟ی ساعت بعد میام جلو در زنگ درمونو هی میزنم و قایم می شم.بابام سرشو از پنجره آورده بیرون داد میزنه:کدوم" بی پدری" هی میاد ز میزنه و در میره؟خلاصه احترام پدر واجبه و نباید تو روی پدر وایساد،اینا دست خودشون نیست،با اینا نباید مثل مجرم رفتار کرد،اینا هیچی تودلشون نیست هر چی هست تو کمربندشونه که مثل ذرت مکزیکی تو برف میچسبه..سلامتی هرچی پدره،تا هستن باید قدرشونو بدونیم



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

بچه بودم وقتي اسفناج ميخوردم حس ميكردم زورم بيشتر
ميرفتم دعوا ,كتك ميخورم برميگشتم به ملوان زبل فحش ميدادم!!!



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

نوه عمم اسمش مهرساناس با فک وفامیل رفتن بازار براش لاک خریدن برادر شوهر عمم گفت مهرسانا لاکتو میدی منم بزنم؟ مهرسانا گفت مگه تغییر جنسیت دادی تو میخوای لاک بزنی؟
هرکی از یه طرف رفتن گمو گور شن
اینا دهه هشتادین دیگه باید یه تابلو بچسبونن روشون با احتیاط نزدیک شوید حرفم نزنید.



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

امروز يه پسره رو ديدم موهاش بلند تا پايين شونش. اين مسئله مهمي نيست .مسئله مهم اينجاس كه......
پسره با كـش عروسكي صورتي كه روي كشِ عكس زيـــبــاي خــفــته بود موهاشو بسه بووود!!
تازه يه كلاه بافـت زرد كه عكس pooh بود سرش كرده بود!!!!
خدايـــش حقش بود جف پا ميرفتم تو صورتش!!!!!!



تاريخ : برچسب:خاطرات خنده دار, | | نویسنده : zahra

امروز ظهر تو تاكسي يه دختره كنارم نشسه بود .چكمه پوشيده .يه پليور پوشيده. تازه روي پليورش پالتو پوشيده كلاه پشمي سركرده. در ضمن شالشو جوري دور خودش يچونده كه فقط چشاش پيداس .اونوخ از تو كيفش بادبزن دراورده خودشو باد ميزنه و ميگه: چقد هوا گرم!!!
خـــدايــا بــا كـيـا تـو يه ميـليـون و شـيـصـد كـيـلـومـتـر مـربـع جـامـون كـردي آخـــــــه!!!!!



صفحه قبل 1 1 2 3 4 5 ... 8 صفحه بعد
  • اوکسیژن
  • ریاح